چقدر نوشتن خوب است. چقدر نوشتن خوب است وقتی
نمیخواهم تو را با هیچکس قسمت کنم...
بامت بلند که دلتنگیات مرا
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است....
نوشته شده توسط عطیه در سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ساعت 1:41 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
حالم خیلی خرابه.....
اخه کیو دیدین که یه آهنگ شاد گوش بده و زار زار گریه کنه....
همه ی زندگیم توی خاطرات خوب دوره ی کودکیم خلاصه شده.....
زندگی با خاله ای که گویا فرشته بود... خاله ای که تمام زندگیم بود...
ای کاش بود... ای کاش
روزی نیست که خوابشو نبینم یا به یادش اشک نریزم....
آخه مگه میشه که یه آدم انقدر بزرگوار باشه؟؟؟؟
میدونم تا دنیا دنیاست دیگه مثل این انسان آفریده نمیشه......
نمیگم بیشتر از مادرم دوستش داشتم ... ولی چون تو بچهگی از دستش دادم .. زیاد چیزی یادم نمیاد....
ولی این خاله...مادرم بود...همه کسم بود...
حیف که جفتشونو زود از دست دادم.....
هیچ کاری نمیتونه جبران زحماتشو بکنه....
خدایا دلم خیلی پره...
دیروز داشتم pmc نگاه میکرم.. که آهنگ دختر ایرونیه اندی رو گذاشت..
منم یهو زدم زیر گریه تا 1 ساعت گریم بند نمیومد...
یاد بهترین دوران کودکیم و بهترین سفرهای زندگیم افتادم
خدایا طپش قلب امونمو بریده...فقط آرومم کن........
نوشته شده توسط عطیه در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 ساعت 2:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باید کمی صبر کنی تا قیمتی شوم ... زیر خاکی شدن وقت می خواهد
...................
در به دری در من بود، نه در قطاری که می رفت و می آمد
..................
زندگی بامرگ فرقی ندارد وقتی هیچ اختیاری از خود نداری
....................
فرار میکنم... سالهاست که فرار میکنم به امید پیدا کردن جایی که شاید بشود دوباره متولد شد....
.....................
فكرم درد ميكند مثل همهي وقتهايي كه سرم درد ميكند...سرم كه درد ميگيرد به آن دستمال ميبندمفكرم را چه كنم؟
...........................
هرچه میگویم نر است این زندگی، گوید بدوش! هرچه میگویم که افتادم زپا، گوید بکوش
...........................
صفر را بستند. تا ما به بیرون زنگ نزنیم. از شما چه پنهان. ما از درون زنگ زدیم!
نوشته شده توسط عطیه در سه شنبه نهم آذر 1389 ساعت 6:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط عطیه در شنبه ششم آذر 1389 ساعت 0:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
چند روز پیش یکی بهم گفت: آدم متعادلی شدی! بیچاره شاخ درآورد از
اینکه دید از این تعریف مثل شنیدن فحش حالم بد شد! توهین بدی بود.
همیشه معتقد بودم اون چیزی که اسمشو می ذاریم تجربه یا تعادل لحظه ی
پایان ایمان به چیزای نابه. همیشه چیزایی هست که ارزش پافشاری کردن
داشته باشه.چیزایی هست که بشه بهشون عشق ورزید.به خاطرشون افراط
کرد و گذاشت بقیه هرچی می خوان بگن.
انگار بزرگ که میشیم ترسمون ایمانهای کوچیکمون رو می خوره.
حرف مردم واسمون مهم میشه. واسه هیچ چیز خطر نمی کنیم.
توجیه مون هم اینه که باید از همه چی یه ذره داشت!
همه چی رو نصفه و نیمه! و اسم اینو. دقیقاً اسم اینو میذاریم تعادل!!
می خوام صد سال سیاه متعادل نباشم!!
هنوز نفهمیدم چه کرمی تو وجودمون هست که هروقت آسمون می گیره
دلمون می خواد به جای بارون برف بیاد. با اینکه می دونیم برف گره
ترافیک رو کورتر می کنه و ماشین ها رو به جون هم میندازه. با اینکه
می دونیم سوز این برف چندروز بعدش پوستمون رو می ترکونه.
با اینکه می دونیم بلافاصله بعد از برف لیزخوردن رو یخبندون
پیاده روها شروع میشه و مجبوریم واسه کنترل تعادل به هر کس و ناکسی
آویزون شیم.
اما همیشه آرزو می کنیم برف شدیدتر بباره.
ترس از سینه پهلو و خوردن شلغم های تهوع آور هم نمی تونه این آرزو
رو ازمون دور کنه.
شاید بعضیا بخوان این شادی رو یه جور آینده نگری واسه ذخیره آب
سال بعد نشون بدن، ولی همه می دونیم که این بهونه واسه گرفتن ژست
آدم بزرگاس! پشت شادی هرکی تصور قدم زدن رو برف، برف بازی
با رفقا و درست کردن آدم برفیه.
خلاصه برف یکی از بزرگترین لذت های زندگی خالی از لذت ماست!
نمی دونم این حس لذت از کدوم کرم تو وجود ما نشأت میگیره!
همین...
نوشته شده توسط عطیه در سه شنبه هجدهم آبان 1389 ساعت 12:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
میروم جایز نیست من رفتم
دیگه باید برم.کجاشو نمیدونم. ولی دارم میرم
دیگه هیچ دل و دماغی واسه موندن ندارم
خداحافظ وبلاگ قشنگ من ک بهترین روزای زندگیمو با تو تقسیم کردم
توی تنهاییام کنارم بودی و فقط تو بودی که به حرفام گوش دادی
دیگه قول میدم با حرفام اذیتت نکنم
فقط امیدوارم زود خوب شم
خیلی زود
خداحافظ
خداحافظ همه ی خاطرات قشنگ من.....
نوشته شده توسط عطیه در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 ساعت 9:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهیه ¸دیدم نمیتونم
تحمل میکنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات ارومه
که دوستش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاس ¸ شبیه من ¸ یه دیوونه
که بیشتر از خودم قدرتو میدونه
چیکار کردی که با قلبم
به خاطر تو بی رحمم
تو میخندی¸ چه شیرینه گذشتن
تازه میفهمم ¸تازه میفهمم
تورو میخوام ¸تموم زندگیم اینه
دارم میرم ¸ته دیوونگیم اینه
نمیرسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ¸همین بسه برای من
نوشته شده توسط عطیه در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 11:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خدایا جواب 2سال انتظار کشیدن¸شب و روز گریه کردن این بود؟
خدایا چقدر دیگه باید گریه کنم زجر بکشم ¸تا خیالت راحت شه
چرا انقدر داری غذابم میدی
مگه من دیگه جونی برام باقی مونده
چی میخوای از من
بعده دو سال ¸گفتی بذار دردشو بیشتر کنم
گفتی دلم نمیاد ببینم این دختر بدبخت یه روز گریه نکرده
خواستی گریه های شبونمو بیشتر کنی
خواستی قلب دردمو بیشتر کنی
چرا ذره ذره داری عذابم میدی
گریه هامو دوست داری؟
چرا منو نمیبری پیش خودت؟
تا همین 3 ماه پیش مثل سگ از مرگ میترسیدم
ولی به خدا دیگه نمیترسم
به خدا به مرگ راضیم
چرا داری زجر کشم میکنی
من چه گناهی به درگاهت کردم
چرا نباید یه اغوش گرم همیشه ¸پناه خستگیامو گریه ها مو دل تنگیام باشه
یعنی سهم من از این دنیای بزرگ یه عروسکه؟
که موقع گریه هام بغلش کنم
خدایا چی میخوای از جونم
به خدا رو به نابودیم
نمیدونم که تورو نفرین کنم یا این دلم
نمیدونم که تو حل مشکلی یا مشکلم
با تو عاشقانه بودم ¸پس چرا
حسرت یه روز عشق موند به دلم
با تو شاهنامه بودم ¸نه یک غزل
با تو رود خونه بودم ¸نه یک قنات
یه روزی من و تو بودیمو حالا
من و تنهایی و یک عمر خاطرات
تو رفتی و سهم ما سفر شد
دل اروم ما در به در شد
ندونستم چرا مرغ عشقم توی عاشقی بی با ل و پر شد
توی این غربت پر گرگ و هراس
دارم عین ماهیا جون میکنم
خستم از تظاهر ایستادگی
جای دندون هزار گرگ به تنم
نه کسی میدونه که من چی می خوام
نه خودم دونستم عیب کار کجاس
تا به هر کی میگی عاشقی چیه
میگه بگذر ¸عاشقی تو قصه هاس
تو رفتی و سهم ما سفر شد
دل اروم ما در به در شد
ندونستم چرا مرغ عشقم توی عاشقی بی با ل و پر شد
نگاهم کن که من رو به سقوطم
نه این من نیست ¸منی که روبه روتم
بذار همه ببینن آسمونم بی فروغه
بذار مردم بدونن که ستارشون دروغه
یه کاری کن ¸یه کاری کن
نگو سهم من این بوده
نذار از هم بپاشم من از این تکرار بیهوده
یه کاری کن ¸یه کاری کن
که میترسم از این اوار
یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه ¸ ای یار
این منم پر شکسته ¸خسته ی خسته
از خودم بیذارو از هموار شکسته
ببین اسیر بنبست جنونم
نمیتونم نمیتونم که من اینجا بمونم
نوشته شده توسط عطیه در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 8:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط عطیه در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 ساعت 10:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سال هاست که ،
صدايم را شنيد ...
نگاهم را خواند ...
محبتم را فهميد ...
غصه هايم را گريست ...
خوشي هايم را خنديد ...
و همه شان را رساند به دوردست هاي خاکستري !
اين روزها ، بيشتر از هميشه ،
قاصدک را مي خوانم !
و "تو" امروز هر چه قاصدک ديدي ،
جز پيام دلتنگي هاي من چيزي از او نخواهي شنيد !...
نوشته شده توسط عطیه در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 ساعت 12:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد . . عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم . لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،… رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن روزهایت رنگارنگ . سال نو مبارک
همیشه عاشق این شعر بودم...

بوی عیدی …
بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفرهء نو
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردهء لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور
برق کفش جفتشده تو گنجهها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
*****
عزیزانم که در کنارم نیستید:روحتون شاد و یادتون گرامی(مادر و خاله ی عزیزم)
نوشته شده توسط عطیه در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 ساعت 1:21 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
خدا خودش رو زد به مریضی
همه ملائک رفتن عیادتش به جز ابلیس
فقط ابلیس بود که ایمان داشت خدا هیچ وقت مریض نمیشه..!
***
خدایا!
آدمهای خوب رو میبری بهشت
آدمهای بد رو هم میبری جهنم
آدمهای آشغال رو تو کدوم سطل میندازی؟
***
هر زن یه نیمه گمشده داره که اون شوهرشه..
ولی مرد چند تیکه گمشده داره که میشن همسراش..!
حالا این رو میشه گفت که زنها به خاطر کوچیک بودنشون باید چند تا باشن تا یه نیمه گمشده رو تشکیل بدن..!
یا مردها انقدر کوچیکن که باید با چهار تیکه کامل بشن..!
نوشته شده توسط عطیه در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 ساعت 8:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست.. ای که خوشبختی پز از تو گم شد و به قصه پیوست
گاهی وقتا احساس می کنم خیلی تنهام..
الان که خیلی به کمک و راهنماییت احتیاج دارم نیستی.....
اون موقع ها سنی نداشتم که بخوام در مورد خیلی چیزا از تو کمک بخوام ولی الان بهت احتیاج دارم..
روزی که توی پارکینگ خونه جسم بی روحت رو دیدم که گذاشتن رو دوششون و بردن ..من با دو چشم
خویشتن دیدم که جانم میرود
یک لحظه احساس نابودی کردم.. من بدون تو هیچم..شبی نیست که به یادت نخوابم..
لحظه ای نیست که بهت فکر نکنم...
همیشه ترس از دست دادنتو داشتم و رسید اون روزی که ازش میترسیدم...
وقتی خبر رفتنتو شنیدم خشکم زد..یک لحظه دنیا رو سرم خراب شد...
یه دختر 14 ساله اون موقع چی میتونست نابودش کنه به جز شنیدن این خبر..؟
وای دلم خیلی پره.. چی کار کنم؟ دلم میخواد باهت حرف بزنم.. دلم میخواد مثل اون موقع ها با عشق بغلم کنی
و من تو بغلت آروم بخوابم
چه روزهای شیرینی بود... مطمعنم هیچ کس جای تورو نمیگیره... هیچکس
تو یه فرشته ی نجات بودی.. تو از جنس فرشته ها بودی.. شک ندارم که جات وسط بهشته
من تا آخر عمرم به تو مدیونم...خیلی دوست دارم که مثل تو باشم.. خیلی دوست داشتم تمام زحماتتو جبران کنم
از روزی که تو رفتی..پریده رنگ شادی...اما خورشید میتابه مثل یه روز عادی...چطور هنوز پرنده داره
هوای پرواز؟.. چطور هنوز قناری سر میده بانگ آواز؟.. مگر خبر ندارن تو رفتی از کنارم... چرا بهت
نگفتن بی تو چه حالی دارم...به چشم خسته ی من آسمون از سنگ شده.. لعنت به این تنهایی... دلم برات تنگ
شده...
اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت.. چشم به راه تو میشینم با دلی پر از صداقت....
دوستت دارم...عطیه
نوشته شده توسط عطیه در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 ساعت 11:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درست یامه.بهمن سال 86 بود.متن زیر رو برای تولدم
گذاشته بودم توی وبلاگم. با ....... توی سایت دانشگاه
نشسته بودیم و........ داشت مطالبمو میخوند. یه عالمه
فحش نثارم کرد که این چرت و پرتا چیه نوشتی....
الان که فکر می کنم میبینم من اون موقع همه چی
داشتم.... ولی الان هیچی ندارم
یه دختر تنها که همیشه توی تنهاییش به گذشتش فکر
میکنه و گریه میکنه...
یه دختر کاملا افسرده..
من دیگه چیزی واسه باختن ندارم....
من اشتباه کردم میدونم. به خدا 1ساله دارم تاوان پس
میدممممممممممممممم........
خدایا چرا صدامو نمیشنوی
ای کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم......
اصلا راضی نیستم از خودم...
من دارم نابود میشمو چیزی از من باقی نمونده
و هیچکس حاضر به نجاتم نیست
خدایا عشق من پاک ترین عشق دنیا بود
وجودش ارومم میکرد
فکر کن یه روز خوابیده باشی و یهو ببینی زیر بالشتت
چیپس و پاستیله
وای خدا.داشتم از ذوق می مردم
اطاقم شده پر از لپ لپ هایی که یه روزی با عشق
اونارو باز میکردم تا ببینم توش چیه
اه من خیلی کودنم
عشقم مثل عشقای دوران کودکی پاک پاک بود
یادش بخیر...
او دیگر نیست كه ببیند اعترافات عاشقانه ام با نام
زیبای او آغاز شده است
او دیگر نیست كه بداند من هیچ گاه دانشگاه را
تمام نخواهم كرد
او نیست كه وقتی مرا از دور می بیند وانمود كند
كه مرا ندیده
و
او هیچگاه بهار را ایمان نیاورد
ولی الان این متن رو که میذارم کاملا ازش راضیم
چون کسی نیست بهم امید بده و دیگه ......ی نیست تا
دوام کنه....
((همیشه روز تولدم برام ارزشمند بود.از همون دوران
کودکی وقتی چند روز به تولدم مونده بود خوشحال
بودم.اون موقع ها شوق گرفتن کادوهای رنگارنگ برام
خواب و قرار نذاشته بود. این کادو ها برام یه ارزش
شده بود .برام خیلی مهم بودن.چون احساس می کردم
هر کس که بهم کادو میده دوستم داره و خوشحاله که
من یک ساله دیگه بزرگ شدم و در کنارشونم.حتی با
یه شاخه گل یا یه بوسه. الان 22 سال از عمرم
گذشته.خیلی از عزیزانمو از دست دادم.حتی کسایی
که روز تولدم منو غافل گیر میکردن.و می دونستن که
چقدر این کارو دوست دارم.ولی الان هیچی خوشحالم
نمی کنه.حتی کسی سرود تولدت مبارک برام نمی
خونه.شاید از یادشون رفتم.شاید انقدر بزرگ شدم که
فکر می کنن دیگه نباید بهم تبریک بگن.ولی نمیدونن
که این چیزاس که خوشحالم میکنه و باعث میشه من تا 1 سال دیگه خوشحال باشم.
امسال دیگه خوشحال نیستم .نمیدونم چرا. امسال
میخوام خودم رو غافلگیر کنم. ولی چه جالب
میشه.فکرشو بکن. یه تولد. 1 کیک. 1 کادو. 1 مهمان.
دیگه نمی خوام کسی به فکرم باشه.
.
زیاد از بودنم خوشحال نیستم ولی الان که زنده هستم
میخوام از خدا تشکر کنم به خاطر اینکه بهم این توانو
میده تا بتونم این دنیارو تحمل کنم و ازش تشکر کنم به
خاطر اینکه تنم سالمه و ..........
خدایا شکرت
تولد!! روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چی باید خوشحال باشم!!!
پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
از این بایت خیانت کرده ای شاید نمی دانی
22سال از عمرم بیهوده گذشت.چه کردم در این چند سال؟فقط میدانم که شکست خوردم پیر شدم و از بین رفتم.پی مردن چی؟کی میمیرم؟؟؟))
((البته باید بگم الان 24 ساله شدم.این متن مال 2 سال پیشه)) ![]()
نوشته شده توسط عطیه در یکشنبه چهارم بهمن 1388 ساعت 11:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
کیستی که من
اینگونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم،
کلید خانه ام را
در دست ات می گذارم،
نان شادی های هایم را
با تو قسمت می کنم،
به کنارت می نشینم و بر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم؟
نوشته شده توسط عطیه در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 ساعت 5:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
راستی!
در بازیت برروی آب، حواست بر دوردست ها نیز باشد.
قایقی خواهد آمد
با پارو های آبی رنگ بر روی آب
و در روی آن دخترکی سپید را خواهی دید که پیراهن سرمه ای بر تن دارد و
گیسوانش را در معبر عطر و باد های خوشبوی دریا رها کرده است.
سراغ تو اگر آمد،
مهربان باش
ناز مکن.
سلامت می کند
پاسخش ده.
دست بر آب می برد، نازت می کند و تو را می چیند.
تو را که چید،
ناراحت نباش
اخم مکن
چرا که او دیگر بزرگ شده است.
چرا که او دیگر راز گل ها را می فهمد.
چرا که او دیگر زیبا شده است.
او تورا خواهد بویید و بوسه بر لبهای سرخت خواهد زد و در میان گیسوان گندمیش-
[ بر تو جای خواهد داد. و تو را خواهد کاشت،]
برای آغازی دیگر
و این آن لحظه ای است که دیگر آفتاب نگران تو نیست و
تو دیگر نگران آفتاب نیستی.
راستی!
سراغ مرا اگر از تو گرفت،
بگو، «نمی شناسمش!»
بگو فقط یک بار در کوچه های تنهایی اقیانوس دیدمش،
همین وبس.
نوشته شده توسط عطیه در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 11:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بیابانهای هست که هرگز نه باران و نه قطرات شبنم
به انها طراوت و تازگی نمی بخشد
زندگی من یکی از این بیابانهاست
نوشته شده توسط عطیه در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 9:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من اگر با تو نباشم تنهای تنهام
من اگر با تو نباشم غمگین ترین دختر دنیام
من اگر با تو نباشم از خوددم سیرم
من اگر با تو نباشم زود می میرم
(( سهم هر کس که باشی خوش به هالش /پاییزو زمستونشم میشه همرنگ بهارش ))
![]()
نوشته شده توسط عطیه در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 7:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باز از تو شروع و باتو آغاز میکنم ، چون پایانی نداری . همین علت خوبیه واسه اینکه دیگه اینبار از پایانش نترسم و دیگه ازینکه ؛ "نکنه دوباره ناغافل ناتمومم بذاره و بره !" هراسی به دل راه نمیدم.
آره فدات شم ! تو موندنی هستی و منو با این امید برای یه عمر درد دیدن و لمس کردنش آماده میکنی.
چقدر قشنگه که میشه باتو بی پایان شد و این جاودانگی (با همه سختی هاش و غصه هاش) خواستنی ترین خواسته منه !
.....
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم؛ و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم...
که خدا یا پس کی او را خواهم یافت؟!
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برایم..برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند...
چگونه فراموشت کنم؟...
تو را که با تو معنای وجود را دانستم برای من ماندگاری تا لحظه ای که خورشید عالم تاب بر دنیا
می درخشد. بی تو وجودم پوچ و فانی است

نوشته شده توسط عطیه در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 0:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
کاش پلی بود برای بازگشت . بازگشت به انچه بودم . خسته ام از این که هستم . در تاریکترین جای ذهنم در فراموش شده ترین نقطه قلبم ، آنجا که نگاه غیری محرمش نیست ، دارم به دنبال نقشه ای می گردم که راه بلندی را که تاکنون آمده ام به من نشان دهد . می خواهم بازگردم . همه موفقیتم ارزانی دنیا ، نمی خواهمش ، . به خدا می خواهم برگردم به آرزوهایم ، به شادیهایم ، به روزگار بیخیالی ام ، میخواهم برگردم .....
ای کسی که این گونه با من بازی کردی:
این را بدان هیچ وقت نمی بخشمت
تقدیم به دوست ترین دشمنم . با تمهید نیامده بودم که با تهدید بروم . با دل آمده بودم ، بی دلیل اما نه ذلیل . برایم ذلت روا مدار
نوشته شده توسط عطیه در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 7:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

انگار خیال تو تا مر شاعر نکند دست بردار نیست
ای کسی که نمیدانم کیستی! به خیالت بگو مرا رها کند
خیلی وقت است که من شعر تنهایی را از بر کرده ام
............
اعتماد به نفس
خیلی اعتماد به نفس داشت.پس شروع به آواز خواندن کرد.
اما خیلی زود اعتراض ها شروع شد.. و هر کس هر چیزی که دم دستش بود به طرفش پرت کرد.نمیدانست که انسانها اعتماد به نفس سرشان نمیشود و هیچ کس از صدای کلاغ خوشش نمی آید
.........
خسته ام خیلی خسته
نوشته شده توسط عطیه در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 0:26 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
شب شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد. پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد. بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود. بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند. پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست. پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد. نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد. پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود. مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟! مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد. پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟ مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...
نوشته شده توسط عطیه در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 0:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
می گويم: دلم برايت تنگ می شود
.لبخند می زنی
".می گويم: "نخند! جدّی گفتم
نگاهت را به موهايم که انگشتانت را درونشان راه می بری دوخته ای و لبخند کمرنگی روی لبانت
آرام گرفته است. سرم را روی پاهايت گذاشته ام و دارم به تو می گويم که چقدر دلم برايت تنگ
خواهد شد.
بعد می گويم: "اصلاً آمديمو پس فردا هواپيمايم سقوط کرد و من مردم! آنوقت چکار کنم؟
".وای! من دلم برايت خيلی تنگ می شود. حتی برای يک روز
.و تو باز هم هيچ نمی گويی و تنها، خطوط دو سمت لبت عميق تر می شوند
.می گويم: "هيچ گاه زود تر از من نمير!" و به چشمانت نگاه می کنم
.نگاهت نگران می شود! چرايش را نمی دانم. مهم این است که اینجايی
.چه مهربانی
فردای همين شب پليس راه خبر می دهد که در جاده حادثه ای رخ داده. که باران زمين را لغزنده
.کرده بوده و يک ماشين کنترلش از دست رفته است
.تو الان ته دره در ماشين خوابت برده است و تنها آرزوی من این است که درد نکشيده باشی
اطرافيانم مدام حرف می زنند. همگی توی ماشين به سمت محل حادثه نشسته ایم و اطرافيانم خيلی
حرف می زنند. من امّا هيچ نمی گويم. از شيشه ی ماشين به دور دستهای خاکستری بارانی خيره
شده ام که بوی تو را می دهند و در این فکرم که چقدر خوشحالم که ديشب به تو گفته ام که چقدر دلم
...برايت تنگ می شود
![]()
![]()
![]()
پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید. چند ثانیه مانده به 5 باتری
...ساعت را کشید و چشم به راه ماند![]()
![]()
![]()
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت:فقط امروز
برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش
خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای
زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال
شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و
گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز
نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه
گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم
به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه
را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن
روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده و حیران
پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :
بخدا دوستت دارم اما...

نوشته شده توسط عطیه در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بودنت بهانه ای شد برای بودن ماندن و نفس کشیدن . پس بمان و این بهانه را ماندگار ساز
![]()
![]()
مثل یک شکلات تلخ دلم را میزند چقدر نبودنت
![]()
![]()
اگر دستم به دستات برسه ؛ تو اونها رو خواهی گرفت؟
اگر بازو هامو به روی تو باز کنم؛ منو در آغوش خواهی گرفت؟
اگر به طرف لب هات بیام؛ منو خواهی بوسید؟
و اگر قلبت رو اسیر کنم، دوستم خواهی داشت؟
![]()
![]()
![]()

نوشته شده توسط عطیه در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 11:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

باز هوای دلم ابریست...باز این دل هوای باران دارد...می کوشم تا ارامش کنم...
اما...ارام نمی گیرد...سرم داد میزند...می گوید رهایم کن... بگزار چشمهایت برای من بگرید...چشمهایم را رها می کنم...می سپارمشان به دلم...اکنون ابر چشمانم می بارد...دلم فشرده می شود...کاش مرا از این همه غم رهایی بود...کاش
تاج من بر سرم نيست تاج ِ من بر قلب ِ من جاي دارد كه الماس و فيروزه آن را نياراسته و از ديده ها پنهان است تاج ِ من، خرسندي ِ من است كه به ندرت پادشاهي را از آن بهره داده اند
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY